اي كاش از تار نفس پرندگان عاشق در كالبد من دميده ميشد تا به رهايي و عروج برسم.اي كاش مي توانستم تمام ذرات خاك را لمس كنم و به تمام موجودات بفهمانم كه زندگي با ياد او چه زيباست و لحظات شب را تا صبح براي او زنده كردن چه پر معناست.گاهي وقت ها سكوت رساتر از فرياد است و آن سكوت،خداست كه در نزديكي ماست و ما آن را احساس مي كنيم.شايد سكوت،نهايت صداست،نهايت عشق است و نهايت بودن و به همين دليل اين چنين خاموش است چون مي دانم كه عشق با هرچيزي در آميزد،ذات او را عوض مي كند.
صدا با تمامي رهايي اش در بند زمان است و در اندك مدتي محو ميشود اما عشق در حصار هيچ چيز نيست و خود او همه را محصور كرده.نهايت عشق خداست،دوست داشتن او زيباست.نيازي كه در نهايت،عشق است و صدايي كه در نهايت خاموشي است.
شايد اگر سكوت صدا مي كرد رساتر از فرياد ميشد،ما از كنه ي هستي بي خبريم.نهايت هستي عشق است ولي نهايت عشق را نمي دانيم.صدا با كلام ذهن زيباست و سكوت در مواقع رضايت....اي كاش تن خاكي من همان فرياد من باشد و روح من همان عشق و سكوت.چون مي دانم كه تن خاكي مانند فرياد كوتاه و زود گذر است و در نهايت اين عشق است كه مي ماند و روح من كه همان سكوت است.
عشق الهي تا ابد در ريشه و ذات من همانند فرياد است اما فريادي خاموش....
عشق الهي تا ابد در وجود من مي جوشد و بعد از فنا شدن جسمم به زندگي در روحم ادامه مي دهد.
عشق الهي تا پايان جهان با من است حتي اگر مرا بسوزاند و خاموش كند
يا حق
+
يادگاري در ساعت 16:46 کوچيک شما م
|