تبليغاتX
سده شهری شده اصلا م قدیماش دیگه نیس

افسردگی زمستانی یک اختلال خلقی است:

 دکتر فرید براتی سده  اظهار داشت: افسردگی فصلی در زمستان بیشتراز فصول دیگر شایع است که کمبود نور و تابش آفتاب نقش مهمی در آن دارد لذا نور درمانی حتی استفاده از نور مهتابی در بهبود این اختلال نقش مهمی دارد.

مدیر کل دفتر زنان و خانواده سازمان بهزیستی، افزود: افسردگی زمستانی بیشتر به شکل علائم نباتی  یعنی تغییر در خوراک و خواب فرد بروز می کند و در موارد خاص ممکن است شاهد علائم نباتی غیر عادی مثل پرخوری ، پرخوابی و بی اشتهایی در فرد افسرده باشیم.

 این روانشناس ادامه داد: تجربه بالینی  در کشور ما در بعضی از مناطق خوزستان نشان داد، در فصل زمستان برخی از علائم اختلال سیستم تفکر و ادراک مثل سوظن ، بدبینی و توهم  در افراد افزایش می یابد که در فصول دیگر سال وجود ندارد.

 وی خاطر نشان کرد:تغذیه نقش چندانی درکاهش افسردگی زمستانی ندارد و بهترین روش برای مقابله با این اختلال خلقی ،نور درمانی ، دارو درمانی و تغییر محیط زندگی  و اقلیم درمانی است.

 

نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 9:21 توسط م| |
 اس ام اس هایی برای شب یلدا

کارت پستال

--محفل آریائی تان طلائی ٫ دلهایتان دریائی

شادیهایتان یلدائی٫  پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی . .

--چون تیر رها گشتـه ز چلّـه شده ایم!

مهمان شمــا در شب چلّـه شده ایم!

از برکت ایـن سفــره ی الــوان شما

تا خرخره خورده،چاق و چلّـه شده ایم!

--عمرتون صد شب یلدا

دلتون قدر یه دنیا

توی این شبهای سرما

یادتون همیشه با ما

دل خوش باشه نصیبت

غم بمونه واسه فردا

---------------------------

برای خواندن بقیه ی اس ام اس ها روی ادامه ی مطلب کلیک کنید  


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 14:50 توسط م| |
 ،  و ایرانی ها شب یلدا را ، با SMS های زیبایی که برای همین شب در نظر گرفته شده است ، به هم دیگر تبریک می گویند تا یکی از آیین و رسم های قدیمی خود را در دهه پیشرفت و تکنولوژی و در آستانه سال 2007 میلادی ، به جا بیاورند.

اما شب یلدا قدمت دیرینه ای در تاریخ ایران دارد ، به هم به گوشه ای از آن توجه میکنیم.

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می شود،یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود.

میراث خبر، گروه فرهنگ، کیان مهر احمدی_ «ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد.

در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب، «یلدا» نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست. »

یلدا در افسانه ها.... ..

وپیوند یلدا با میترائیسم وتنوع برگزاری یلدا(تفال با دیوان حافظ- خوردن هندوانه و...)را در ادامه ی مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 14:34 توسط م| |
 شعر زیبای ،ساقیا توبه شکستم،از عطار

ساقیا توبه شکستم، جرعه‌ای می ده به دستم
من ز می ننگی ندارم، می‌پرستم می‌پرستم
سوختم از خوی خامان، بر شدم زین ناتمامان
ننگم است از ننگ نامان، توبه پیش بت شکستم
رفتم و توبه شکستم، وز همه عیبی برستم
با حریفان خوش نشستم، با رفیقان عهد بستم
من نه مرد ننگ و نامم، فارغ از انکار عامم
می فروشان را غلامم، چون کنم، چون می‌پرستم
دین و دل بر باد دادم، رخت جان بر در نهادم
از جهان بیرون فتادم، از خودی خود برستم
خرقه از تن برکشیدم، جام صافی در کشیدم
عقل را بر سر کشیدم، در صف رندان نشستم
خرقه را زنار کردم، خانه را خمار کردم
گوشه‌ی در باز کردم، زان میان مردانه جستم
ساقیا باده فزون کن، تا منت گویم که چون کن
خیزم از مسجد برون کن، کز می دوشینه مستم
گر چو عطارم که آبم می‌برد از دیده خوابم
بس که از باده خرابم، نیستم واقف که هستم

نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 9:53 توسط م| |

تولد وبلاگم مبارک

بعضی وقت ها زمان عین باد میگذره و بعضی وقت ها سرعت حرکتش از حلزون های  کوچولو هم کمتره. ولی یکی از خوبی های این روزگار اینه که  بالاخره میگذره.

  یک  سال از  افتتاح این وبلاگ گذشت و وبلاگ سده شهری شده اصلا م قدیماش دیگه نیس  یک ساله شد. توی این مدت بارها از نوشتن خسته شدم ولی چون کار ی را شروع کرده بودم وباید ادامه می دادم ماندم .  و در این  میان کسایی بودن که به خاطر ان ها هم ماندگار شدم یکی از این بزرگان استاد مسعود ناظم رعایااست که با را هنمایی هایشان به بنده کمک کردند ومی کنند.

وشاید هم  نوشتن فقط یک بهانه داشت بهانه ی کوچک ! او ن هم  برای با شما بودن! با شما دوستان عزیز ٫ از همۀ دوستای خوبم که توی این یک سال که  من رو تحمل کردند و با نظرای خوبشون به من دلگرمی دادند ممنونم

نمی دانم تا به کی در این وبلاگ می نویسم اما امیدوارم از گذشته بهتر باشم امیدوارم با انتقادات و پیشنهادات خود مرا یاری کنید

پ.ن : برای تنوع قالب وبلاگ را تغییر دادم تا حداقل هدیه ی به وبلاگم داده باشم !!

بدرود 

نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 0:48 توسط م| |

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود، که 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد. پیش دوستهایش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد. واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت... روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: "من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد". بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند. اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت: "من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟" زن به سرعت گفت: "هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد. ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت: " من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟" زن گفت: "البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم" قلب مرد یخ کرد. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت: "تو همیشه به من کمک کرده ای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، می توانی در مرگ همراه من باشی؟" زن گفت: "این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،.... متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو می مانم، هرجا که بروی "تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود. تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت: "باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه می کردم و مراقبت بودم..." در حقیقت همه ما چهار زن داریم! الف: زن چهارم که بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ، اول از همه او ترا ترک می کند. ب: زن سوم که دارایی های ماست. هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد. ج: زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم. او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 10:20 توسط م| |
همه ما در زندگي لحظه اي را تجربه کرده ايم که قادر به ياد آوردن بعضي از مسائل بديهي نيستيم. مثلا فراموش مي کنيم که عينک خود را کجا گذاشته ايم يا نام دوست خود را به خاطر نمي آوريم و ...

چنين خطاهايي گهگدار رايج است، به خصوص بعد از گذشتن از سن 40 سالگي چندان غيره منتظره نيست. اما تحقيقات نشان مي دهد که با پيروي از رژيم غذايي مناسب و انجام تمرينات بدني ، فرآيندهاي ادراک و شناخت را تقويت کرده و حافظه را ارتقا مي بخشيم. بعضي از روش هاي موثر براي رسيدن به هدف فوق عبارتند از:
1-
قرار دادن ماهي در وعده هاي غذايي هفتگي: افرادي که يک بار در هفته ماهي مي خورند 60% کمتر از بقيه در معرض ابتلا به آلزايمر قرار مي گيرند. در واقع قرار دادن يک وعده غذاي دريايي در ليست برنامه غذايي هفته تا 10 % باعث کاهش ضعف ادراک و هوشياري در هر سال مي شود. توصيه مي شود که ماهي به خصوص در شب تناول شود..
2-
بهتر است در هر روز مقالات معتبر مربوط به اين موضوع را بخوانيد و از روش ها و استراتژي هاي جديد پيروي کنيدمغز خود را به تحرک وادار کنيد

مغز خود را به تحرک وادار کنيد...

برای خواندن ادامه ی متن روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 23:5 توسط م| |
در ادامه ی مسابقات فوتبال دسته ی بر تر استان تیم زرین استحکام  سده لنجان مغلوب حریف خود نیروگاه اصفهان شد در این دیدار دوتیم نیمه ی اول را بدون گل به پایان بردند .ولی در نیمه ی دوم این تیم نیروگاه اصفهان  بود که موفق شد دوگل به تیم زرین استحکام بزند وجای این تیم را در رده ی دوم مسابقات بگیرد

تیم زرین استحکام با این باخت در رده ی سوم مسابقات قرار گرفت وبازی یعدی این تیم روز جمعه با تیم مقاومت اصفهان در اصفهان خواهد بود

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 14:17 توسط م| |
 کسب دو مدال برنز توسط سهراب مرادی در مسابقات جوانان اسیا

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شبكه خبر ،   رقابت های دسته 77 كیلوگرم وزنه برداری قهرمانی جوانان آسیا روز گذشته در سالن هواسان شهر جوئنجوی كره جنوبی به پایان رسید كه طی آن سهراب مرادی از كشورمان و در رقابت با 10 حریف آسیایی به 2 مدال برنز یكضرب و مجموع این دوره از پیكارها دست پیدا كرد.
بر اساس این گزارش، مرادی با مهار وزنه های 147 و 171 كیلوگرم و مجموع 318 كیلوگرم به 2 مدال برنز یكضرب و مجموع دست یافت و بر سكوی سوم آسیا ایستاد.
در این دسته وزنه بردار چین و قزاقستان به ترتیب با 333 كیلوگرم مجموع و اختلاف وزن قهرمان و نایب قهرمان شدند.
گفتنی است، نتایج حركات یكضرب و دوضرب نفرات برتر این دسته به شرح زیر است:
نفر اول: وو چنگهای از چین / یكضرب: 151 كیلوگرم / دوضرب: 182 كیلوگرم / مجموع: 333 كیلوگرم(مدال نقره یكضرب، 2 طلای دوضرب و مجموع)وزنه بردار چینی با اختلاف وزن در مجموع قهرمان شد
نفر دوم: دیمیتری استریگا از قزاقستان / یكضرب: 158 كیلوگرم / دوضرب: 175 كیلوگرم / مجموع: 333 كیلوگرم(مدال طلای یكضرب، 2 نقره دوضرب و مجموع)
نفر سوم: سهراب مرادی از ایران / یكضرب: 147 كیلوگرم / دوضرب: 171 كیلوگرم / مجموع: 318 كیلوگرم(دو مدال برنز یكضرب و مجموع)
لازم به ذكر است،تاخیر خالماتوف دیگر وزنه بردار قزاقستان در دو ضرب با مهار وزنه 178 كیلوگرمی به تك مدال برنز این حركت دست یافت.
وی در مجموع نیز با 318 كیلوگرم و وزنی مشابه با سهراب مرادی، بواسطه قانون iwf چون دیرتر از نماینده كشورمان به این ركورد دست یافته بود چهارم شد.

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 14:11 توسط م| |

خدا تنها معشوقي است كه عاشقاني دارد كه هيچ يك از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يكي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد
--من براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه
قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود
--اگر عشق نبود، به كدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟! كدام لحظه ناياب را انديشه مي كرديم؟! و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟! آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم، اگر عشق نبود.
--اي كاش ياد بگيريم كه زير بارهاي خمشي و پيچشي زندگي نقطه تسليم را بالا بگيريم و مقاومت شكست را حداكثر كنيم تا چرخ دنده هاي زندگيمان از لهيدگي و تداخل در امان باشد.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 15:18 توسط م| |
      
يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
تو ميخواستي كه فدا شي من ميخواستم كه رها شم
تو ميخواستي كه فنا شي من ميخواستم كه نباشم
چه غريبونه نگاهت در و ديوارو نگاه كرد
انگار از توآسمونا يك كسي تورو صدا كرد
تو نگاه تو رضايت یا غروري عاشقونه
شوق پرواز توي چشمات انگاری ميري به خونه
گفتي آروم زير گوشم زندگي يه حرف پوچه
چرا موندن و پوسيدن آخرش رفتن و كوچه
حرف هر دومون يكي بود تو چه زيبا پر كشيدي
قفسو ساده شكستي چتر گل به سر كشيدي
حالا حتي آسمونا وسعتش به زير پاته
میدونستي پر كشيدن آخرين راه نجاته
قدرتت به قدر دنيا قلب تو مثل يه دریا
اين حقارت واسه من بس كه تو اونجا و من اينجا
من تو سرداب زمينم تو به معبودت رسيدی
من توي بهت عميقم تو به مقصودت رسيدی
يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
ميدوني كه تا ابد هم يادت از دلم نميره
تو عقاب پر غروري دل من مرغ اسيره
اگه زندونم نباشه من توي دنيا اسيرم
تو تونستي پر كشيدي من میپوسم و میمیرم
  بیاد رضای عزیز                                                                                                              
                                                                                                                                                                                                                                                        
نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 9:18 توسط م| |
برای استاد عزیزم مسعود ناظم رعایا

اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير ،، صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد در این دنیای بی احساس.....

و وقتی شعر جدیدتان را خواندم خوشحال شدم که هوای جانتان تازه شده است و صاف

پس بدان نامت جاودانه خواهد ماند دربلندای این زمان

به قول قلم شیوایتان :باید برای  من و ما که چشممان به وسعت اندیشه توست و دستهای کوچک ما با دستهای بزرگ تو اشناست چون دریا باشی که ما شب را که جارو کردیم به ما نشانی جایی را بدهی که ان را در انجا خاک کنیم.

شادابم  از اینکه ناراحتیتان بر طرف شد تا شما را همچنان  سر حال ببینیم  

 می دانی استادعزیز:

عاشقان را بیش از اینها تاب نیست
بی تو دل در منظر مهتاب نیست
ما همه مشتاق( قلم )توایم
غیر اینها در دل احباب نیست

پس باش تا بهتر و بهتر باشیم

 

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 22:59 توسط م| |

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با  سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد  كرد .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.  

پسرك  گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم  ".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

  اما  بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

اين انتخاب  خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 23:6 توسط م| |
تیم فوتبال زرین استحکام در اولین بازی خود از دور برگشت مسابقات سوپر لیگ استان اصفهان در مقابل برق اصفهان صدرنشین مسابقات متوقف شد در این دیدار که در ورزشگاه تختی سده لنجان برگزار شد دوتیم به تساوی دو بر دو رضایت دادند نیمه ی اول با نتیجه دو بر صفر به نفع تیم زرین استحکام به پایان رسید اما تیم برق اصفهان در اوایل نیمه ی دوم موفق به زدن دو گل شد تا بازی به تساوی کشیده شود وتیم زرین استحکام سده لنجان  در پی اخراج دو بازیکن خود حدود سی دقیقه را نه نفره بازی کرد گل های تیم زرین استحکام را در این دیدار اسماعیل  و سیف الله غلامی زدند
نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 21:39 توسط م| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir