تبليغاتX
سده شهری شده اصلا م قدیماش دیگه نیس
آدم اینجا تنهاست، و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
بعد از تو چقدر تنها شده‏ایم!
من هم بعد از تو، حس همان ماهی‏هایی را دارم که در حوضی گل آلودند؛ حوضی که حتی خواب دریا هم در آن پلک نمی‏زند.
حس گنجشکانی را دارم که سال‏هاست شاخه هیچ درختی بال‏هایشان را نبوسیده است.
پنجره‏های باران خورده، این روزها بوی دیگری می‏دهند؛ بوی غربتی که سال‏ها سراغشان نیامده بود.
تابلوهای نقاشی نیمه کاره‏ات آنقدر تنهایی کشیده‏اند و در تاریکی مانده‏اند که کور رنگی گرفته‏اند؛ حتی بوی رنگ‏ها را هم مثل تمام قلم‏موها از یاد برده‏اند.
این روزها، تمام درخت‏های روی بوم‏های نقاشی‏هایی که کشیده‏ای، یکی یکی دق می‏کنند و می‏افتند روی زمین؛ انگار سال‏هاست که تبرها کمر به شکستن‏شان بسته باشند.
ساعت‏ها است که شعرهایت راه افتادند در اتاق کوچکت، بلکه بتوانند رد پایت را که روزها آرامشان نکرده، پیدا کنند.
اتاقت تنها شده است؛ تنهاتر از تمام روزهایی که تنها بودی. ماهی‏های تنگ، دلتنگ شده‏اند؛ درست مثل آینه کوچکت که تنها همدم تنهایی‏اش این روزها، غباری است که راه نفس کشیدنش را هم تنگ کرده است.
خانه‏ات درست مثل «چینی نازک تنهایی» تو شده است. که کافی است یک بار دیگر صدای قدم‏هایت را بشنود تا «ترک بردارد» «بغض‏های تنهایی‏اش».
تنهایی از اتاقت فوران می‏کند و بادهای سوگوار را به هیاهو می‏کشد.
روزهاست که رفته‏ای؛ اما هنوز هم که هنوز است، زندگی تو را فراموش نکرده است. هنوز هم «زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود».
هنوز هم کوچه‏های کاشان، بوی تو را زندگی می‏کنند.
مطمئن هستم حالا هم «روزگارت بد نیست»؛ هر چند روزگار شعرهایی که معطل شعر شدن به دست تو بودند، زیاد تعریفی ندارد؛ چرا که دیگر «سر سوزن ذوقی هم» برای گفتنشان نمانده است، شوری نیست. هنوز هم اینجا گل‏ها مادرند؛ هر چند تو نیستی تا دیگر بار، گلاب‏های دیده‏شان را شعر کنی.
بعد از تو، ماهی‏ها خیلی تنها شدند، شعرها تنها شدند، حتی حوض تنهاست؛ مثل تمام درخت‏های کاشان که از سایه‏هایشان هم تنهاتر شدند، مثل ابرها که از رودها تنهاترند.
بعد از تو، خانه‏ات تنها چیزی را که خوب می‏فهمد، تنهایی است؛ چرا که دیگر نیستی تا از او بپرسی «چرا گرفته دلت، مثل آن که تنهایی؟!»
هرچند رفته‏ای، هر چند نیستی؛ اما هستی؛ هر چند بعد از تو کسی به فکر ماهی‏ها نباشد، هر چند «آب را گل» بکنند.
تو هنوز با مایی. شعرهایت هر روز با ما حرف می‏زنند. تو حرف می‏زنی و هنوز برایمان شعر می‏خوانی

بر گرفته از وبلاگ دل نوشته هایی برای سهراب

نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 16:25 توسط م| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir