هنری فورد
.........................................................
اگر بخواهی برای برای تمام نعمت هایی كه آفریدگار به تو داده تشكر كنی،
دیگر وقتی برای گله كردن نخواهی داشت.
..........................................................
فقر و بی چیزی بزرگترین ثروتی بود که خدای بزرگ به من ارزانی داشت.
همت و اراده مرا آن قدر بلند کرد که زمین و آسمان ها نیز در نظرم ناچیز شدند
شهید چمران
..........................................................
زمانی كه كنار رودخانه بودم نگاهم به قله ی كوه بود
به قله ی كوه كه رسیدم سراپا محو تماشای رود شدم
..........................................................
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداری است
ولی در نماز پایان است شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز یک دیدار است.
دکتر شریعتی
..............................................................................
از داناى پیرى شنیدم در نصیحت به یكى از مریدان خود چنین مى گفت : اى پسر به همان اندازه كه دل انسان به رزق و روزى تعلق دارد، اگر به روزى دهنده تعلق داشت ، مقام او از مقام فرشتگان بالاتر مى رفت .
گلستان سعدی
"خستهام"
محبس خويشتن منم ، از اين حصار خسته ام
من همه تن انا اللحقم ، كجاست دار ، خسته ام
در همه جاي اين زمين ، همنفسم كسي نبود
زمين ديار غربت است ، از اين ديار خسته ام
كشيده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطي كه او نوشت به يادگار خسته ام
در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تكيده ام ، هم از بهار خسته ام
به گرد خويش گشته ام ، سوار اين چرخ و فلك
بس است تكرار ملال ، ز روزگار خسته ام
دلم نمي تپد چرا ، به شوق اين همه صدا
من از عذاب كوه بغض ، به كوله بار خسته ام
هميشه من دويده ام ، به سوي مسلخ غبار
از آنكه گم نمي شوم در اين غبار ، خسته ام
به من تمام مي شود سلسله اي رو به زوال
من از تبار حسرتم كه از تبار خسته ام
قمار بي برنده ايست ، بازي تلخ زندگي
چه برده و چه باخته ، از اين قمار خسته ام
گذشته از جاده ي ما ، تهي ترين غبار ها
از اين غبار بي سوار ، از انتظار خسته ام
هميشه ياور است يار ، ولي نه آنكه يار ماست
از آنكه يار شد مرا ديدن يار، خسته ام
شعر از: اردلان سرافراز
دلم مي خواهد خانه ام كوچك ِ كوچك بود...شايد يك و تنها دو اتاقك نهايت...
و يا نه!!! دلم تنهاي تنها يك اتاق كوچك مي خواهد و ساز ویالون را
كه من عشق می خوانمش ... تا بكوفم بَرَش....و بنوازم آهنگهاي مورد علاقه ام را...
و قلمي و كاغذي...
مهر و تسبيحم را....کتاب شعرهایم را هم ....
من دلم مي خواهد يك روز از طلوع تا غروب بر كنار آرامگاهت
بنشينم و گل بريزم بر سنگ قبرت....دلم مي خواهد يك روز را
كامل باشم در كنارت و برايت حرف بزنم آنقدر كه خسته شوي
و فريادم زني....دلم براي آغوشت تنگ است.......براي آن نگاهت........
كاش بودي...
ومی دانم من زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانهاي ميكند
روياهايش را آسمان پرستاره ناديده ميگيرد
و هر دانه برفي،
به اشكي نريخته ميماند......
